شهرهای ديگر از وزارت اطلاعات و فرهنگ اخذ کرده بود. کنسرت زمانی لغو اعلام شد که گل مکی ريس تياتر کابل در سر استژ رفته و به نحوه اجرای برنامه اين گروه اعتراض کرد که به ارزشهای افغانستان توهين شده است. دليل اعتراض گل مکی اين بوده که در آغاز برنامه، مجری از شرکتکنندگان خواسته تا سرود ملی را با هم بخوانند اما در اجرای آن ناکام ماندند. طبق گفتههای شرکتکنندگان؛ يکی از حاضرين در تالار حاضر میشود تا در سر استژ رفته با خانم ايرانی که مجری برنامه بوده سرود ملی را اجرا کند. بدبختانه آنها نمیتوانند سرود ملی را درست ادا کنند چون سرود ملی افغانستان به زبان پشتو (يکی از زبانهای مهم آمريکای لاتين) است. خصوصا در مورد خانم ايرانی که احتمال میرود بدليل سختی تلفط کلمات و عدم نرمش در لسان شيرينش، زبانش دچار کج تابی شده باشد که مايه شرمندگی ميزبانانش خواهد بود. و من شخصا نگران اين موضوعم.دليل ديگری که به اين مشکل قوت بخشيد و خشم گلميخچه و گل مکی ها را برانگيخت اين بود؛ مجری محترمه و معززهی که مايکرافون را در دست داشت و با خم و چم دلربايش از حاضرين در تالار خواست که به سوالش پاسخ گويند. اين شيرين زبان میپرسد: میگويند که مولانا جلالالدين بلخی زادگاهش بلخ بوده آيا در ميان شما کسی پيدا ميشه يک شعر از مولانا را برايم بخواند؟
اينجاست که خون غيرت افغانی در رگها میدمد و رگهای گردن گل مکیها و امسالش پمب میخورد. همان طور که خون ايرانی در بدن هر ايرانی جريان دارد اين افغانستانیها هم خون دارند که در بدن هر يکی شان جريان دارد و هنوز چيزی بنام نشناليسم و پانافغانيزم را نمیدانند و الا زمانها قبل، طبلش را نواخته بودند. بعضی حاضرين و خصوصا آنهای که ظاهرا خوش نداشتهاند، لهجه شيرين ايرانی را بشنوند و آن را خلاف وحدت ملی دانستهاند، چشمهای شان در کاسه سر شان رنگ خون گرفته و گردنهای شان در ميان شانههای کنده گشته و با ديدگان خشمآلود تصميم میگيرند که کنسرت بیکنسرت.
بلی، اينها دليل شده میتواند که چرا بايد پرسيده شود که "میگويند مولانا از بلخ بوده" يعنی که اصلا خون ايرانی در تن او دميده است، هان؟ افغانستانیها يک چيز را بسيار ساده ناميدهاند بنام ارزشها و مصالح ملی. اين ارزشها و مصالح بیپير، تعريف نشدهاند که کدام خون بايد اصلا در آن جريان داشته باشد ولی اينقدر روشنی افتاده است که تمام خون که رنگ افغانی داشته باشد مربوط به افغانستان است. اينها بعدها شايد اين ارزشها و مصالح ملی را نامش بگذارند "خون افغانی". مگرم آنوقت ديگران را شايد به کاسه سر آب بخورانند.
اين خون بیپير و بیپيکر به تن مانند سيد جمالالدين افغانی، ابونصر فارابی، سنايی غزنوی، مرزا عبدالقادر بيدل و دهها تن از بزرگان ديگر پمب شده است، محال است که آنوقت خون ايرانی را در آن دميده شود و بعد از وفات شان، نام شان را گذاشت سيد جمالالدين اسد آبادی و غيره. و راستی نشناليسم بايد برايش خيلی افتخارات بسازد و برای او شايد مهم نباشد که بگويد مهاتما گاندی اصلا ايرانی بوده و در زاهدان ايران متولد شده که در همان اوايل با والدينش به هندوستان هجرت کرده است. همينطور يکی از شاعران فقيد تاجيکستان را که در پست وزارت فرهنگ کشورش کار کرده و برای کشور عرق ريخته است آنوقت پانايرانيزم، خون ايرانی را در بدن او تشخيص میدهد و میگويد اصلا ايرانی بوده.
حالا از اين پراکندهگويی که بدرآيم اندک تامل در باب اين موجود ديگر میکنم که گل مکی اش ميگويند.
راستی چرا اين کنسرت لغو شد و مشاور وزارت اطلاعات و فرهنگ از نيروهای امنيتی خواست تا هنرمندان ايرانی را از افغانستان اخراج کنند؟
اخراج اين هنرمندان شايد دلايل سياسی داشته باشد. من از زاويه ديگر میبينم: کنسرت زمانی برگزار شد که دقيقا يک روز قبل آن يک هيلوکپتر و موتر گزمه پوليسهای سرحدی ايرانی وارد خاک افغانستان میشود. نيروهای امنيتی سرحدی دستور ايست میدهند اما عساکر ايرانی ناديده میگيرند و اين سبب خشم نيروهای افغانستانی میشود و به سوی آنها شليک میکنند. زد و خورد ميان دو طرف جريان پيدا میکند و سرانجام يک تن از عساکر ايرانی کشته میشود و يک تن هم از افغانی. اين خبر به گوش اربابان تخت نشين کابل ميرسد. خشم ديگری در ميان آنان پديد میآيد و محمود احمدی نژاد را در دل شان اخطار میدهند که ما از اورانيومت نمیترسيم.
حال، اين موضوغ از روش ديگرش بگويم. من در سال دوهزار و پنج ميلادی در ايران رفته بودم، خيلی از ايرانیها به من میگفتند؛ "هی! شما که دارين فارسی صحبت میکنين، آخر افغانستان هم فارسی زبان داره؟" يا مثلا میگفتند زبانی را که من صحبت میکنم بسيار شباهت به زبان آنها دارد. نميدانم ما از اين همسايه خود چه گله کنيم. چقدر ما با هم نزديک هستيم و مشترکات فرهنگی، زبانی و عقيدتی زيادی با هم داريم اما متاسفانه همسايه دوست ما ايران با ما بسيار بيگانهاند و اطلاعات شان بسيار سطحی است يا اصلا برای شان مهم نيست. نمونه اش هم همين اتفاق چند روز پيش بود.
متاسفانه در افغانستان آنقدر حساسيت که در مقابل ايرانیها وجود دارد در برابر پاکستانیها و ديگر کشورها وجود ندارد. نميدانم اين کشور دوست و همزبان با مهاجرين بيچاره افغانی چگونه برخورد میکنند. ورنه بايد هنرمندان ما بتوانند در ايران کنسرت برگزار کنند و همينطور هنرمندان ايرانی برای دری زبانان افغانستان. متاسفانه دولت ايران هنوزم نتوانسته است خودش را به برخی از نرمهای سياسی دولتين آماده سازد و شما اگر به شبکهها و راديوهای ايران گوش بدهيد، از افغانستان بنام کشور تحت اشغال آمريکا نام میبردند. ببينيد اين موضوع چقدر میتواند به روابط دو طرف لطمه بزند.
شايد اين توان و غيرت در دولت فعلی وجود نداشته باشد و شايد هم فرصتی برای اين کار نداشته باشد که اين موضوعات را به صورت دپلوماتيک دنبال کنند. و دليل کار را بيابند چرا بايد اين گونه مشکلات ميان ايران و افغانستان وجود داشته باشد.
اما همه اين ناملايماتی را که ما از کشورهای دوست و همسايههای مان ديديم فراموش شدنی نخواهد بود و فردا زودرس است و افغانستان افغانستان امروز باقی نخواهند ماند. فرزندان اين وطن روزی يخن آنها را خواهند گرفت. آنوقت شايد، درخواست غرامت کنند و شايد مهمتر از آن، حکم جلب بينالمللی صادر کنند عليه آن عده از رهبران ايرانی که در جنگهای قومی و مذهبی افغانستان دست داشتهاند.


